عزیز دردونه ......... چراغ خونه


خدایا: دستهایی دارم خالی رو به سویت و دختری دارم بهتر از گلبرگها از هر آنچه که خودت نیکتر میدانی بر او دریغ مکن....آمین

| دوشنبه 19 اسفند1392 | 12:37 بعد از ظهر | مامان معصومه| |


تو آمدي و خدا خواست دخترم باشی

و بهترین غزل توی دفترم باشی

تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید

و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی

خدا کند که ببینم عروس گلهایی

خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی

خدا کند که پر از عشق مادرت باشی

خدا کند که پر از مهر مادرم باشی

همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد

تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی

تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود

تو دست کوچک باران باورم باشی

بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد

بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی

تو آمدی و خدا خواست از همان اول

تمام دلخوشی روز آخرم باشی

| یکشنبه 20 بهمن1392 | 12:53 بعد از ظهر | مامان معصومه| |


بعد از دزديده شدن ماشين باباجون و شوك ماجرا براي من .... ني ني كوچولويي كه قرار بود آبجي يا داداشت باشه پر كشيد و رفت آسمون .......

نميدونم توي خير بودن ماجرا هيچ شكي ندارم ، ولي يه چيز برام خيلي با ارزشه و اون اينكه خيلي خيلي بيشتر بهت وابسته شدم، خيلي خيلي بيشتر عاشقت شدم و حس بودن در كنارت رو با هيچ چيزي عوض نميكنم دختر عزيزم

خدا رو به خاطر فرشته زيبايي كه بهم بخشيده سپاسگزارم و راضي به رضاي او


| یکشنبه 20 بهمن1392 | 8:57 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

خیلی خوشحالم از اینکه
تو به دنیا اومدی؛ تو
دنیا فهمید که تو انگار
نیمه گمشدمی تو

زندگی خیلی خوبه
چون که خدا تو رو داده
روز تولدم، برام
فرشتشو فرستاده

خدا مهربونی کرده
تو رو سپرد دست خودم
دست تو گرفتمو
فهمیدم عاشقت شدم

آورده دنیا یه دونه
اون یه دونه پیش منه
خدا فرشته هاشو که
نمی سپره دست همه

تو، نمی اومدی پیشم
من عاشق کی می شدم
به خاطر اومدنت
یه دنیا ممنون توام

تو رو سپرد دست خودم
دست تو گرفتمو
فهمیدم عاشقت شدم
| یکشنبه 28 مهر1392 | 11:33 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

عاشق این آهنگ هستی و وقتی توی ماشین پخش میشه دلم می لرزه

عزیز مادر دوستت دارم

 

دوباره نم نم بارون ، صدای شرشر ناودون
دل بازم بیقراره
دوباره رنگ چشاتو ، خیال عاشقی باتو
این دل آروم نداره نداره نداره
شبامو و خواب نوازش ، دوباره هق هق و بالش
گریه یعنی ستایش
ستایش تو و چشمات ، دلم هنوز تو رو میخواد
دل باز پر زده واسه عطر نفس هات
اتاقم عطر تو داره ، دلم گرفته دوباره
کار من انتظاره
یه عکس و درد دلامو ، میریزه اشک چشامو
غم تمومی نداره نداره نداره
صدای باد و کوچه ، داره تو خونه میپیچه
قلبم اروم نمیشه
بغل گرفتمت انگار ، دوباره خواب و تکرار
باز نبودی من تکیه دادم به دیوار
ستایش یعنی دیوونگی هام ،شبیه حس خوب تو دل ما
نگاه کن تو چشای بی قرارم
چقدر این لحظه ها رو دوست دارم
تصور میکنم پیشم نشستی
چقدر خوبه چقدر خووبه که هستی
ستایش یعنی این حسی که دارم
نمیتونم تو رو تنها بزارم


 

| دوشنبه 10 تیر1392 | 3:50 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

ستایش در حالی که مشغول بازی است در حال شرح دادن اتفاقات مهد آن هم در حد مختصر و کوتاه است

ستایش : مامان ... خاله زیبا با من دعوا نمیکنه

من : خوب معلما مهربونن حتما شما هم کار خوب انجام میدی

ستایش : اره ... ولی با مهرتاش و امیر ارسلان دعوا میکنه

من : خوب حتما خاله میخواد کلاس مرتب بشه و بهتون درس یاد بده

ستایش : نه .... میدونی چیه ؟.... آخه اونا بچه های بی قانونی هستن

من : دقیقا این شکلی   این کلمه رو از کجا یاد گرفته من موندم

 

| چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 | 10:20 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه ی بودن
تو طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی ، همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که می گم
همه تکرار تو حرفای دل من
چشم تو هر جا که می رم
جاری تو چشمای منتظر من
ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه ی بودن
تو طلوع صبح خورشید و دمیدن
تو رو اون لحظه که دیدم
به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم
که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم
قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم
با تو یک خاطره ساختم
ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه ی بودن
تو طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی ، همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من

| چهارشنبه 28 فروردین1392 | 2:33 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

با ستايش از اداره داريم به سمت خونه ميريم ... با علاقه دست همكارم رو گرفته و خوشحال و خرم با ذوق كودكانه قدم بر ميداره ، رو ميكنه به همكارم و با انگشتهاي ظريف و معصومش ميگه :خاله اون كيه داره ميره ؟ همكارم ميگه : اون آخونده خاله

ستايش بي درنگ داد ميزنه مامان مامان نگاه كن خدا داره ميره !

از اين جمله ستايش جمعي كه اطراف ما بودن زدن زير خنده و اونجا بود كه وقت چلوندن اين فسقلي بود از بس شيرين زبونه

دوست دارم عزيز مامان

پانوشت : چند وقتي است كه سوالات ريز و درشت دختري در مورد خدا و فرشته ها و شيطان شروع شده و همش ميگه ميخوام خدا رو ببينم ..... گويا با جواب همكارم به جاي كلمه آخوند كلمه خدا به گوش دختري خورده بود كه اينگونه خوشحال از ديدن خدا فرياد سر داده بود

 

| چهارشنبه 18 بهمن1391 | 2:20 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

مادرم مشغول کتاب خواندن برای ستایش است و او همچون همیشه غرق در کتاب ... کتاب در مورد زندگی امام رضا است و جمله به اینجا میرسد که امام رضا به مشهد رسید و ....

ستایش بی معطلی میپرسد : مامان جون ، امام رضا هم علیه السلام بود ؟

نگاه من و مادرم با لبخندی به هم تلاقی پیدا میکند و مادرم با آرامش همیشگی می گوید بله ایشون هم علیه السلام بود

قربان دقت نظرت دختر نازنینم 

امیدوارم جدت امام رضا همیشه یاور و پشتیبانت باشد

پانوشت : (لازم به ذکر است طبق شجره نامه ای که از اجداد پدری ستایش در دست است جد دخترم مستقیم به امام رضا (ع) میرسد )


| دوشنبه 6 شهریور1391 | 9:13 قبل از ظهر | مامان معصومه| |


کاش میشد کاری کرد ،کاش میشد درد پدری را هیچ کرد،کاش میشد اشک مادری را شست ،چی کنیم که دستمان از زمین و زمان کوتاه است تنها می توانیم با چشمانی اشک بار نظاره گر باشیم و از پروردگارمان طلب صبر و آمرزش کنیم.

خدای تو ،خدای من مهربان است خودش خوب میداند که چه دردیست پرپر شدن عزیزان ،خودش خوب می داند چه سکوتی خانه را فرا خواهد گرفت و ما نیز خوب میدانیم که تو و من همه چیزمان را از او داریم  ، پروردگارمان بزرگ است و بلند مرتبه و تو را در این شرایط تنها نمی گذارد با او باش تا از درد از دست دادن عزیزانت کم شود .

هموطن عزیزم مظلومیت تو کم داغی نیست بر دل مردم ایران

تسلیت واژه کوچکی است در برابر غم بزرگی که بر دلت خانه کرده است

ما را نیز شریک غمت بدان


| سه شنبه 24 مرداد1391 | 10:34 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

دوران کودکی پر است از شیرین زبانی ها و دلبری ها ..... و چه زیباست این لذت بی انتها

تکیه کلامهای قشنگ ستایش  :

" اگه دختر خوبی باشی ... "  این اصطلاح رو برای نرم کردن و به هدف رسیدنت بیان میکنی و قولی به طرف میدی که از موضع خودش پایین بیاد ... در واقعا شگرد خودمون رو به خودمون میزنی 


" لطفاً ساکت باش ... "  وقتی میخوای چیزی رو گوش بدی که خیلی برات مهمه و همزمان کسی داره باهات حرف میزنه بدون تعارف از این جمله استفاده میکنی


" هر وقت من بزرگ شدم ... " این جمله در ابتدای تمامی آرزوهای قشنگت گذاشته میشه


" دیدی گفتی .... "  وقتی کاری رو من به شما گوشزد میکنم که انجام ندی چون ممکنه عواقب بدی داشته باشه و شما بر خلاف حرف من عمل میکنی و اتفاق ناگواری رخ میدی خودت سریع قبل از هر حرکتی از طرف من میگی : دیدی گفتی میشکنه ؟ یا دیدی گفتی می سوزه ؟ 


" اشکالی نداره .... چیزی نشد " این جمله ات خیلی دلم رو ریش میکنه .... وقتی زمین میخوری یا آسیبی می بینی یا ناگاهان و ناخواسته کاری انجام میدی که واقعا از عمد نبوده میگی مامان اشکالی نداره چیزی نشد


"ای بابا ... " این تکیه کلامت خیلی جالبه ... وقتی از کسی انتظار داری کاری انجام بده یا چیزی که میگی رو گوش بده ولی به نتیجه نمی رسی از این تکیه کلام استفاده میکنی 


دوست دارم فرشته مهربون و باهوشم


| یکشنبه 22 مرداد1391 | 12:55 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

واقعا ذهن بچه ها بسیار نامحدود و بسیار گیراست و چقدر حیف است اگر با سهل انگاری این دوران طلایی از دست برود

همسر گرامی جدیدا شماره موبایل خودش رو به ستایش یاد داده و بهش تذکر داده که اگر خدایی نکرده جایی گم شدی فوراً شماره بابا رو به آقا پلیسه بده .

ستایش هم با خودش مرتب تکرار میکنه که :

اگر خدای نترده ، خدای نترده (خدایی نکرده ) گم شدم میرم پیش پلیس میگم من ستایشم ، شماره بابام *******912  زودی من رو پیدا کنه 

علاقه اش به آموزش و یادگیری  باعث شده براش کتابهایی بالاتر از سطح سنی خودش تهیه کنیم و خدا رو شکر خیلی خوب جواب داده 

امیدوارم بتونیم در راه آموزش و تربیت درست این فرشته ناز درست قدم برداریم

آمین


| چهارشنبه 18 مرداد1391 | 12:7 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

ستایش در منزل مامان جون : من میخوام برم انگلستان درس بخونم !

مامان جون و دایی هم متعجب از این جمله و در خیال اینکه من به او این مطلب را یاد داده ام

بعد از ظهر همان روز پس از بازگشت من از اداره .....

مامان : شما به ستایش کلمه انگلستان رو یاد دادی ؟

من : نه .. چطور مگه ؟

مامان با خنده : میگه میخوام برم انگلستان درس بخونم

من : ههههههههههه  فقط میخندیدم .... خوب شاید سرچ کرده دیده دانشگاه های انگلستان شرایط بهتری داره ....


پانوشت : موندم این کلمه انگلستان رو از کجا یاد گرفته !!! ..... انگلیس می گفت باز یه چیز


| سه شنبه 17 مرداد1391 | 11:59 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

دخترکم تولد سه سالگی ات مبارک 12 مرداد هر سال دلم میلرزد و ممنونم به خاطر حس زیبایی که به من عطا کردی

نازنین بزرگ شدن هر روز و هر ثانیه ات مبارک


عشق من ، دخترک مهربانم

بودن با تو یعنی تمام آرامش دنیا و فراموش کردن همه غمها .... لبخند زیبایت یعنی همه زندگی

شمع سه سالگی ات را که فوت میکردی اشک شوق در چشمانم حلقه زد ... با ان لباس عروس که قول داده بودم روز تولدت بر تن کنی و توری که همچون فرشتگان بر سر نهاده بودی مرا به اوج آسمان بردی درست کنار ملائک ....

شب میلادت دلهره ای بر جانم افتاد نه از روی تشویق بلکه از سر وظیفه مادری .. اینکه هر چه تو بزرگتر میشوی  یعنی اضافه شدن به مسئولیت من به عنوان مادر ... اینکه باید بیشتر با تو باشم و بیشتر بدانم از همه دنیا ... 

خداوندا !

در این ماه مبارک توان تربیت صحیح و صبوری بر حق را به ما عطا کن

نسل ما را از صالحین و نمازگزاران قرار بده

ما را لحظه ای به خودمان وا مگذار

دست رحمت و مهربانی ات را هیچ گاه از سر ما و نسلمان بر مدار

امین یا ارحم الراحمین


پانوشت : به زودی عکسهای تولد دختری در ادامه این پست اضافه خواهد شد .... قابل توجه بعضی ها


| سه شنبه 17 مرداد1391 | 11:44 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است

ای به فدای چشم تو ، این چه نگاه کردن است


ستایش عزیزم چند روز بیماری و مریضی ات برایم دنیای غم و غصه بود ، لبخندت وقتی محو میشد و چونان گلوله ای آتش بر روی دستانم می افتادی اشک امانم نمیداد تا آرام باشم میدانم که باید صبور بود ولی چگونه ؟ در حالیکه فرشته ای در آتش تب می سوزد !

وقتی ناراحتی ام را دیدی با همان حال ضعف گفتی : مامان چرا ناراحتی ؟

گفتم : چیزی نیست ، مریض شدی ناراحتم

با زحمت از رختخواب بلند شدی و نشستی... و گفتی : ببین حالم خوبه ... خوشحال باشه دیگه

چگونه باید در این لحظه ارام بود .... بغض گلویم شکست و چونان ابر بهاری از مهربانی و بزرگی ات اشک ریختم

چقدر کوچکی و در عین حال بزرگ

چقدر خردسالی و در عین حال دانا

نازنینم خدا رو شکر که بهتری و خدا رو هزاران مرتبه شکر که نعمتی دارم بی حد بزرگ و گرانقدر

تا همیشه دوستت داریم


| سه شنبه 10 مرداد1391 | 1:2 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

اندر حکایت آموزه های دلبر شیرین زبانمان خیلی وقت است سخنی نرانده ایم و لبخندی ننشانده ایم

1- روزهای هفته را همچون برق و باد بر می شمارد و از همه مهتر آمار تعطیلی های بنده را نیز خوب دارد که پنجشنبه و جمعه جایی جیم نشویم بدون حضور دختری که صد البته کجا همچین دلی یافت میشود که دو روز هفته که غنیمتی برای بودن با اوست به فراموشی و سهل انگاری سپرده شود

2- فصل های سال را با شعری موزون که سروده خود اینجانب است به همراه پدر گرامی در منزل همنوا می شوند و چنان ذوقی می نماییم ما که حد و حسابش از کف خارج است

3- از دیروز ماه های سال را نیز در برنامه آموزش قرار داده ایم که الحق و الانصاف با چند بار خواندن یاد گرفت و با زبان شیرینش خواند

4- از همه مهمتر برنامه خواندن و سواد آموزی بانو ستایش است که در مکتب خانه عشقمان همراه استاد عشق و ادب همسر گرامی هر شب تکرار می شود و نگاه به این استاد و شاگردی یخی در دلمان آب میکند به لطافت عشق

تا دنیا دنیاست عاشقتان هستم ..... استاد و شاگرد عزیز



| شنبه 24 تیر1391 | 2:18 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

مشغله این روزگار نمی گذارد حواسی برای یادداشتهای وبلاگ باقی بماند دخترم شرمنده ام

یادمان میرود از کنسل شدن برنامه مهد دختری بنویسیم و اینکه خدا سایه مادربزرگهای مهربان را بر سر نوه هایشان نگهدارد خودشان یکپا مهد خصوصی هستند و زمانی بیشتر قدرشان را میدانی که تجربه مهدهای به ظاهر فریبنده و دلنواز بیرون را چشیده باشی !

ما که حسابی یک هفته ای فیض کامل بردیم ! ستایش از روز سوم آهنگ نرفتن سر داد و شبها با گریه و جیغ و خواب آشفته بلند میشد و چون بیدی بر خود می لرزید و مدام تکرار میکرد که مرا چه به مهد ، عطایش را بر لقایش بخشیدم ، ما را رها کنید در همین خانه مادربزرگ بگذارید برای خودمان کیف دنیا را کنیم و ناله ای سر می داد که دل هر بنی بشری به درد می آمد ... القصه با مشورت با شاه منزل و تاج سرمان به این نتیجه رسیدیم که شاهزاده خانوم فعلا در قصر مادربزرگ حکمرانی کند تا بعد 

ما هم از دلهره و عذاب وجدان خلاص شدیم ولی دوباره وبال گردن بنده خدا مادرمان شدیم با پررویی تمام و نیشخندی تا بناگوش که چه .....

مادر جان ، قربان مهربانیت ... سه سالی است که اسباب زحمت هستیم ولی چند وقتی این طفل را تحمل بفرمایید کم کم رفع زحمت میشود و مثل بچه آدم می نشینیم و بچه داری مان را میکنیم .... اصلا ما را چه به کار و کارمندی ... چشممان کور ، دنده مان نرم خودمان منزل نشین می شویم فقط چند وقتی مهلت که این اقساط کمر شکن را ضربه فنی کنیم و بعد ای به چشم در خدمت گذاری حاضریم

بنده خدا مادرمان هم که از روز اول همین را میگفت قبول زحمت کرد و ما را چون همیشه شرمنده بزرگواری خویش نمود ... دستان پر مهرش را می بوسم و تا ابد مدیون الطاف مادرانه اش هستم .. هر چند می دانم وظیفه ای ندارد ولی منت گذاشته و دست یاری ما را رد نمی کند

دوستت دارم ملکه قصر زیبایی ها ..... مادرم


| یکشنبه 4 تیر1391 | 1:4 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

روز پدر و روز مرد مبارک

تقدیم به همسر عزیز و مهربانم که حضورش را با دنیا عوض نمیکنم 

دوستت دارم تا بینهایت به خاطر همه لحظات بودنت


غرور مردانگی اونها اجازه نمیده کسی اشکهاشون رو ببینه

کسانی که سختی و فشار زندگی رو تحمل میکنن و میریزن توی خودشون

و اونها رو تبدیل به یک لبخند میکنند تا خوانوادشون نگران چیزی نباشن

و

کسانی که هیچوقت سختی مرد بودن رو با راحتی نامردی عوض نمیکنن


نازنینم روزت مبارک


| چهارشنبه 17 خرداد1391 | 3:0 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

ماجرای بردن ستایش به مهد هم حکایتی است در حد شاهنامه فردوسی !

از ماه پیش که تصمیم قطعی گرفتم و کلی با خودم کلنجار رفتم 1 ماه گذشت تا بالاخره ستایش از دیروز راهی مهد قرآن شد ... بسیار دلهره داشتم ولی رفتار خوب دختری در پذیرش مهد آرامم کرد

امروز نیز روز دوم ورود دختر طلا به مهد بود و بسیار بزرگانه خداحافظی کرد و لبخند شیرینش در قلبم حک شد

امیدوارم اقدامم درست بوده باشد و دنیای جدیدی را به روی او باز کند 

دوستش دارم تا سر حد عشق

| سه شنبه 2 خرداد1391 | 2:24 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

چهارشنبه به قصد زیارت مشهد مقدس راهی شدیم ... سفری یک روزه ولی بسیار عالی و آرامش بخش

ستایش هم خیلی خوش مسافرت بود و حسابی از قطار سواری لذت برد و عمو کاظم هم که لطف کرده بود و مسبب این سفر زیارتی بود رو حسابی با شیرین زبونی هاش هیجان زده کرد

یا علی بن موسی الرضا ممنون از اینکه دعوت کردی و طلبیدی چقدر توسل به شما آرامش بخش است و دل هنوز به آستان مقدست پر میکشد



| شنبه 16 اردیبهشت1391 | 11:49 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

عزیز مادر سومین بهاری است که در کنارمان هستی و سفره هفت سین مان را رونقی بهاری بخشیده ای

دوستت داریم تا نهایت عشق

بهارت مبارک برگ گلم و سالهای عمرت همیشه سبز و بهاری چون نوروز باد



بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

...

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار


گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !

| یکشنبه 28 اسفند1390 | 12:10 بعد از ظهر | مامان معصومه| |


گاهی فکر میکنم واقعا زمانه عوض شده ، ژن ها تغییر کرده یا هوش بالای بچه ها ناشی از توجه بیشتر والدین به آنهاست ... علت هر چه می خواهد باشد من عاشق این تغییراتم و لذت میبرم از شیرین کاری ها و حرفهای بزرگانه

چند وقت پیش منزل برادر شوهر گرامی جمع بودیم و معمولا این جور وقتها بچه های کوچک نقل مجالس هستند و هر کس چیزی از آنها طلب میکند . القصه از ستایش خواستند تا شعر " حسنی نگو بلا بگو " رو برای جمع بخواند ... ستایش هم حوصله شعر خواندن نداشت و هم دلش میخواست بازی کند و از دویدن در خانه عمو نهایت لذت و استفاده را ببرد با حالتی بزرگانه و بسیار خاص گفت : توی ده شلمرود حسنی دیگه تنها نبود

همه جمع از خنده منفجر شدند و ستایش هم به سرعت برق و باد رفت دنبال بازی کودکانه اش

واقعا بچه های این زمانه زرنگ شده اند و با هوش

قربانت دختر یگانه مادر


| دوشنبه 22 اسفند1390 | 8:2 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

اين روزها درگير تغييراتي هستم كه سرمنشا همه آنها براي بيشتر با تو بودن است نازنينم

۲ روز است كه از تهران به كرج منتقل شده ام ؛ ديگر اين مسير خسته كننده فرسوده ام كرده بود و تهران فقط بغضي نهفته در گلويم شده بود كه بايد رهايش ميكردم

ستايش عزيزم خوشحالم كه بهانه زندگيم هستي و تمام اين تلاشها براي آينده توست

از خدا ميخواهم كمكم كند تا در تربيت ات لحظه اي كوتاهي نكنم و هر گاه ندانستم كه بايد چه كنم وحي الهي كه به هر مادري الهام ميشود به فرياد دلم برسد

دوستت دارم تا هميشه دنيا دختركم

 

| دوشنبه 3 بهمن1390 | 2:30 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

با عجله آمده ام تا فقط چند تا از جملات شیرین دخملی رو بنویسم

۱- به عینک بابا هادی شدیدا حساسه و دوست نداره بابا عینک بزنه برای همین میره از رو چشم بابا بر میداره. دیشب گفتم دخترم ببین بابا اگه عینک نزنه نمی تونه خوب ببینه ، دیدی عمه الهام هم عینک داره ؟ چند ثانیه ای مکث کرد و با همان لحن خودم گفت : دیدی عمو محسن عینک نداره !!!!  دیگه این موقع آدم چی میتونه بگه

۲- دوشنبه این هفته ستایش رو با خودم آورده بودم اداره ، مشغول نقاشی بود که همکارم به رنگ بنفش توی نقاشی اشاره کرد و پرسید این چه رنگیه کشیدی ؟ ستایش هر چی فکر کرد یادش نیومد بعد مداد بنفش رو بالا گرفت و گفت خوب اینه دیگه  ... همکارم هاج و واج نگاهش کرد و گفت ماشالله به این دخترت اگه بره گزینش اونها رو هم می پیچونه ههههههههه

 

۳- ستایش : مامان مهت توتک (مهد کودک) دوست دارم 

من : بری مهد چی کار کنی ؟

ستایش : بگم سلاااااااااااااااااااااااااام ، خوبی ؟ چه خبر ؟ اجازه برم آب بخورم

من : یه ماچ آبدار از اون لبهای شیرینت ههههههههه

 

۴- خواندن سوره توحيد يا همون قل هو الله احد از زبان كودكانه ات بسي شنيدني و زيباست ... به قرآن علاقه فراواني داري و از اين بابت خدا را سپاسگزارم

 

۵- وقت غذا خوردن يعني تمام شادي تو .. البته نه براي غذا براي ديدن سي دي ههههه  وقتي ميگويم ستايش بيا غذا بخور ميگي آخ جون سي دي  بعدش خودش تكرار مي كنه غذا بخورم بزرگ بشم برم مدرسه ، برم دانشگاه ، دكتر بشم ، آمپول بزنم و قرص بدم ( دقيقا به همين ترتيبي كه نوشتم بيان ميكند و جملات را پشت سر هم تكرار مي كند )  

فقط نمي دانم چجوري آرزوي دكتر شدن به ذهنش قطور كرده !!!

 

عزیز مادر خیلی دوست دارم

 

 

| چهارشنبه 28 دی1390 | 9:8 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

کودکی سرشار است از انرژی های مثبت و افکار زیبا ، فارغ از ریا و خودخواهی ، به دور از دروغ و کینه

ستایش عزیزم به ما هم بیاموز

چگونه می توان مانند تو بی آلایش بود ؟

چگونه می توان بی دلیل شاد بود ؟

چگونه می توان به دور از مشکلات دنیا به روی همگان خندید ؟

چگونه می توان حتی برای یک لحظه کینه به دل نگرفت ؟

چگونه می توان پاک پاک بود ؟

چگونه می توان با ناچیزترین وسایل ساعتها خوش بود ؟

چگونه می توان دروغ نگفت و کار کرده را با شجاعت بر عهده گرفت ؟

چگونه می توان فهیم بود در عین کوچکی ؟

چگونه می توان بوسه ای از سر عشق بر دستان مهربانی زد ؟

و

چگونه می توان مثل خود خود تو زیبا بود ؟

 

| یکشنبه 11 دی1390 | 10:38 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

به اصطلاح بزرگترا ست کردن رنگ لباس ، یکی از نکاتی هست که معمولا برای شیک پوش بودن بهش اهمیت داده میشه و این در عالم بزرگترا بیشتر نمود داره و حتی لباس بچه ها با دید بزرگانه ست میشه

دیروز که از سر کار برگشتم ستایش نگاهی به مانتوی بنفش من انداخت و گفت چقده خوشدله ، بنبشه ؟

گفتم آره مامان جون آفرین بنفشه

بعد مکثی کرد و چشماش رو یه حالتی کرد که من نمی تونم تشریحش کنم و به شلوار مشکی که تنم بود هم نگاهی کرد  ( وقتی این ژست رو میگیره به قدری خوردنی میشه که نگو و کاملا حس بزرگانه ای به خودش میگیره ) و گفت : سیاه بپوش ، خوشدل تره

ههههههههه خدایا واقعا این فسقلی رو چه کنم وقتی این قدر نمک میریزه

با اجازه همگی بنده فقط چلوندمش در حد تیم ملی ههههههههه

 

| چهارشنبه 7 دی1390 | 9:0 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

ماشالله از این دقت و توجه دخملی به جزئیات اطرافش و حتی اشخاص !

دیشب چشم دخملی به پای بابا هادی افتاد و حالا ادامه ماجرا رو از زبون ستایش بشنوید :

ستایش : بابا جون چی شده ؟

بابا جون : هیچی ، خورده به پله زخم شده

ستایش : واااااااااااااای ، درد میتنه ؟

بابا جون : نه ، چیزی نیست

ستایش در حالی که با دقت نزدیک پای بابا نشسته و داره زخم رو بررسی میکنه میگه : ایشالله خوب میشه

بابا جون از پله ها یباش یباش (یواش یواش ) برو پایین ، مباظب باش (مواظب) ... و این جمله رو با آهستگی تمام و با صوتی بسیار ملایم میگه و دستای کوچولوش رو هم با حرکاتی که نشونه آهستگی است حرکت میده  

بابا جون : چشم دخترم

ستایش : مامان مصوم ... مامان مصوم ... پای بابا اوف شده چسب بده بزنم خوب بشه بااااااااااشه

خلاصه چسب زخمی ، به زخم خشک شده چند روز قبل پای بابا هادی زد و با دستان کوچکش کمی زخم را نوازش کرد و مجدد تکرار کرد مباظب باش ایشاالله خوب میشه

الهی مادر فدای این همه دقت و توجه تو مهربون

 

| چهارشنبه 7 دی1390 | 8:50 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

دختر گلم

دعا خوندنت برای اینکه سردردم خوب بشه و بوسیدن پیشونی ام برای تسکین دردم یعنی دیوانه کردن من برای بوسیدن دستان مهربانت

عزیز مادر ، دل پاکت را قربون  

| سه شنبه 6 دی1390 | 2:4 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

شنیده بودم وقتی بچه ها زبون باز میکنن و مخصوصا تو سن ۲- ۳ سالگی اوج شیرین زبونی و دلبری شون محسوب میشه ولی باور کنید شیرین زبونی هیچ بچه ای به اندازه بچه خود آدم زیبا و دلنشین نیست

اندر شیرین زبونی های دخملی :

۱- چند شب پیش اخبار تلویزیون قیمت سکه رو اعلام می کرد یهو دیدم ستایش بدو بدو اومد آشپزخونه و یواش و با یه حالت ناراحت گفت : واااااااااای سته شده ۱۵۰ تومن ... نچ نچ نچ و دستش رو میزد به صورتش ! حالا قیافه یک مادر وقتی بچه ۲ سالش همچین حرفی بزنه فکر میکنید چه شکلیه ؟ هههههههههه

۲- مشغول آشپزی بودم و ستایش هم داشت بازی میکرد. اومد سراغم و گفت مامان جیش دارم ... بعد بدون اینکه من چیزی بگم خودش سریع گفت : تازه رفتی که ... همش دقه به دقه (دقیقه به دقیقه) در صورتی که من تا حالا همچین جمله ای رو اصلا به کار نبردم ... فقط دهنم باز مونده بود هههههه

۳- ستایش به بو شدیدا حساسه و هر چیزی رو بو میکشه ، اگر کسی بخواد بغلش کنه و بدنش بویی بده که ستایش خوشش نیاد محاله بغلش بره  دیشب که رفتم خونه مامان دنبالش پرید بغلم و من هم حسابی چلوندمش البته با اجازه ههههه  ، بعد نگاهی کرد به من و گفت به به مامان مصوم بو خوب میدی و بعد چندین بار صورت و لباسم رو بو کشید  ... دخملی بخورمت من از بس شیرینی

خلاصه خیلی چیزای دیگه که بازم مینویسم

در کل :  عاااااااااااااشقتم دختر طلا 

 

| یکشنبه 4 دی1390 | 12:11 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

دیروز غروب وقتی از اداره خسته و بی رمق به خانه مامان رسیدم سخت در آغوشت کشیدم و عطر تنت مستم کرد

پس از دقایقی نشستن و احوالپرسی دلشوره تهیه شام به جانم افتاد و بلند شدم برویم خانه مان ؛ اما هر کاری کردم نتوانستم راضی ات کنم که بیایی . نه دلت می آمد من بروم و نه خودت دوست داشتی بیایی

خلاصه راضی شدی من بروم خانه و بابا هادی بیاید دنبالت ، اما با بابایی هم نیامدی

دلتنگی مادرانه امانم را بریده بود و دل در دلم نبود که ایکاش تنهایت نمی گذاشتم و به خانه نمی رفتم ، اما باور کن نمی خواستم آن حس استقلالت را بگیرم و خواسته خودم را بر لذت کودکانه ات غالب کنم !

خلاصه .....

دیشب خانه مامان جون خوابت برد و مهمان ناخوانده شان شدی ولی تا صبح بیست بار بیشتر از خواب پریدم و وقتی جای خالی ات را دیدم با خودم هزاران فکر کردم که نکند الان بیقراری کنی و یا تو هم دلت برای من تنگ شده باشد !

یک شب بی تو بودن را تاب نیاوردم .... نازنینم امروز می فهمم که بودنت یعنی آرامشی ابدی و نفست در خانه مان یعنی تمام زندگی

ستایش قشنگم عاشقانه و مادرانه دوستت دارم

 

| سه شنبه 29 آذر1390 | 2:14 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

Design By : shotSkin.com