تبليغاتX
عزیز دردونه ......... چراغ خونه

























عزیز دردونه ......... چراغ خونه

 

اين روزها درگير تغييراتي هستم كه سرمنشا همه آنها براي بيشتر با تو بودن است نازنينم

۲ روز است كه از تهران به كرج منتقل شده ام ؛ ديگر اين مسير خسته كننده فرسوده ام كرده بود و تهران فقط بغضي نهفته در گلويم شده بود كه بايد رهايش ميكردم

ستايش عزيزم خوشحالم كه بهانه زندگيم هستي و تمام اين تلاشها براي آينده توست

از خدا ميخواهم كمكم كند تا در تربيت ات لحظه اي كوتاهي نكنم و هر گاه ندانستم كه بايد چه كنم وحي الهي كه به هر مادري الهام ميشود به فرياد دلم برسد

دوستت دارم تا هميشه دنيا دختركم

 

| دوشنبه 3 بهمن1390 | 2:30 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

با عجله آمده ام تا فقط چند تا از جملات شیرین دخملی رو بنویسم

۱- به عینک بابا هادی شدیدا حساسه و دوست نداره بابا عینک بزنه برای همین میره از رو چشم بابا بر میداره. دیشب گفتم دخترم ببین بابا اگه عینک نزنه نمی تونه خوب ببینه ، دیدی عمه الهام هم عینک داره ؟ چند ثانیه ای مکث کرد و با همان لحن خودم گفت : دیدی عمو محسن عینک نداره !!!!  دیگه این موقع آدم چی میتونه بگه

۲- دوشنبه این هفته ستایش رو با خودم آورده بودم اداره ، مشغول نقاشی بود که همکارم به رنگ بنفش توی نقاشی اشاره کرد و پرسید این چه رنگیه کشیدی ؟ ستایش هر چی فکر کرد یادش نیومد بعد مداد بنفش رو بالا گرفت و گفت خوب اینه دیگه  ... همکارم هاج و واج نگاهش کرد و گفت ماشالله به این دخترت اگه بره گزینش اونها رو هم می پیچونه ههههههههه

 

۳- ستایش : مامان مهت توتک (مهد کودک) دوست دارم 

من : بری مهد چی کار کنی ؟

ستایش : بگم سلاااااااااااااااااااااااااام ، خوبی ؟ چه خبر ؟ اجازه برم آب بخورم

من : یه ماچ آبدار از اون لبهای شیرینت ههههههههه

 

۴- خواندن سوره توحيد يا همون قل هو الله احد از زبان كودكانه ات بسي شنيدني و زيباست ... به قرآن علاقه فراواني داري و از اين بابت خدا را سپاسگزارم

 

۵- وقت غذا خوردن يعني تمام شادي تو .. البته نه براي غذا براي ديدن سي دي ههههه  وقتي ميگويم ستايش بيا غذا بخور ميگي آخ جون سي دي  بعدش خودش تكرار مي كنه غذا بخورم بزرگ بشم برم مدرسه ، برم دانشگاه ، دكتر بشم ، آمپول بزنم و قرص بدم ( دقيقا به همين ترتيبي كه نوشتم بيان ميكند و جملات را پشت سر هم تكرار مي كند )  

فقط نمي دانم چجوري آرزوي دكتر شدن به ذهنش قطور كرده !!!

 

عزیز مادر خیلی دوست دارم

 

 

| چهارشنبه 28 دی1390 | 9:8 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

کودکی سرشار است از انرژی های مثبت و افکار زیبا ، فارغ از ریا و خودخواهی ، به دور از دروغ و کینه

ستایش عزیزم به ما هم بیاموز

چگونه می توان مانند تو بی آلایش بود ؟

چگونه می توان بی دلیل شاد بود ؟

چگونه می توان به دور از مشکلات دنیا به روی همگان خندید ؟

چگونه می توان حتی برای یک لحظه کینه به دل نگرفت ؟

چگونه می توان پاک پاک بود ؟

چگونه می توان با ناچیزترین وسایل ساعتها خوش بود ؟

چگونه می توان دروغ نگفت و کار کرده را با شجاعت بر عهده گرفت ؟

چگونه می توان فهیم بود در عین کوچکی ؟

چگونه می توان بوسه ای از سر عشق بر دستان مهربانی زد ؟

و

چگونه می توان مثل خود خود تو زیبا بود ؟

 

| یکشنبه 11 دی1390 | 10:38 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

به اصطلاح بزرگترا ست کردن رنگ لباس ، یکی از نکاتی هست که معمولا برای شیک پوش بودن بهش اهمیت داده میشه و این در عالم بزرگترا بیشتر نمود داره و حتی لباس بچه ها با دید بزرگانه ست میشه

دیروز که از سر کار برگشتم ستایش نگاهی به مانتوی بنفش من انداخت و گفت چقده خوشدله ، بنبشه ؟

گفتم آره مامان جون آفرین بنفشه

بعد مکثی کرد و چشماش رو یه حالتی کرد که من نمی تونم تشریحش کنم و به شلوار مشکی که تنم بود هم نگاهی کرد  ( وقتی این ژست رو میگیره به قدری خوردنی میشه که نگو و کاملا حس بزرگانه ای به خودش میگیره ) و گفت : سیاه بپوش ، خوشدل تره

ههههههههه خدایا واقعا این فسقلی رو چه کنم وقتی این قدر نمک میریزه

با اجازه همگی بنده فقط چلوندمش در حد تیم ملی ههههههههه

 

| چهارشنبه 7 دی1390 | 9:0 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

ماشالله از این دقت و توجه دخملی به جزئیات اطرافش و حتی اشخاص !

دیشب چشم دخملی به پای بابا هادی افتاد و حالا ادامه ماجرا رو از زبون ستایش بشنوید :

ستایش : بابا جون چی شده ؟

بابا جون : هیچی ، خورده به پله زخم شده

ستایش : واااااااااااااای ، درد میتنه ؟

بابا جون : نه ، چیزی نیست

ستایش در حالی که با دقت نزدیک پای بابا نشسته و داره زخم رو بررسی میکنه میگه : ایشالله خوب میشه

بابا جون از پله ها یباش یباش (یواش یواش ) برو پایین ، مباظب باش (مواظب) ... و این جمله رو با آهستگی تمام و با صوتی بسیار ملایم میگه و دستای کوچولوش رو هم با حرکاتی که نشونه آهستگی است حرکت میده  

بابا جون : چشم دخترم

ستایش : مامان مصوم ... مامان مصوم ... پای بابا اوف شده چسب بده بزنم خوب بشه بااااااااااشه

خلاصه چسب زخمی ، به زخم خشک شده چند روز قبل پای بابا هادی زد و با دستان کوچکش کمی زخم را نوازش کرد و مجدد تکرار کرد مباظب باش ایشاالله خوب میشه

الهی مادر فدای این همه دقت و توجه تو مهربون

 

| چهارشنبه 7 دی1390 | 8:50 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

دختر گلم

دعا خوندنت برای اینکه سردردم خوب بشه و بوسیدن پیشونی ام برای تسکین دردم یعنی دیوانه کردن من برای بوسیدن دستان مهربانت

عزیز مادر ، دل پاکت را قربون  

| سه شنبه 6 دی1390 | 2:4 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

شنیده بودم وقتی بچه ها زبون باز میکنن و مخصوصا تو سن ۲- ۳ سالگی اوج شیرین زبونی و دلبری شون محسوب میشه ولی باور کنید شیرین زبونی هیچ بچه ای به اندازه بچه خود آدم زیبا و دلنشین نیست

اندر شیرین زبونی های دخملی :

۱- چند شب پیش اخبار تلویزیون قیمت سکه رو اعلام می کرد یهو دیدم ستایش بدو بدو اومد آشپزخونه و یواش و با یه حالت ناراحت گفت : واااااااااای سته شده ۱۵۰ تومن ... نچ نچ نچ و دستش رو میزد به صورتش ! حالا قیافه یک مادر وقتی بچه ۲ سالش همچین حرفی بزنه فکر میکنید چه شکلیه ؟ هههههههههه

۲- مشغول آشپزی بودم و ستایش هم داشت بازی میکرد. اومد سراغم و گفت مامان جیش دارم ... بعد بدون اینکه من چیزی بگم خودش سریع گفت : تازه رفتی که ... همش دقه به دقه (دقیقه به دقیقه) در صورتی که من تا حالا همچین جمله ای رو اصلا به کار نبردم ... فقط دهنم باز مونده بود هههههه

۳- ستایش به بو شدیدا حساسه و هر چیزی رو بو میکشه ، اگر کسی بخواد بغلش کنه و بدنش بویی بده که ستایش خوشش نیاد محاله بغلش بره  دیشب که رفتم خونه مامان دنبالش پرید بغلم و من هم حسابی چلوندمش البته با اجازه ههههه  ، بعد نگاهی کرد به من و گفت به به مامان مصوم بو خوب میدی و بعد چندین بار صورت و لباسم رو بو کشید  ... دخملی بخورمت من از بس شیرینی

خلاصه خیلی چیزای دیگه که بازم مینویسم

در کل :  عاااااااااااااشقتم دختر طلا 

 

| یکشنبه 4 دی1390 | 12:11 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

دیروز غروب وقتی از اداره خسته و بی رمق به خانه مامان رسیدم سخت در آغوشت کشیدم و عطر تنت مستم کرد

پس از دقایقی نشستن و احوالپرسی دلشوره تهیه شام به جانم افتاد و بلند شدم برویم خانه مان ؛ اما هر کاری کردم نتوانستم راضی ات کنم که بیایی . نه دلت می آمد من بروم و نه خودت دوست داشتی بیایی

خلاصه راضی شدی من بروم خانه و بابا هادی بیاید دنبالت ، اما با بابایی هم نیامدی

دلتنگی مادرانه امانم را بریده بود و دل در دلم نبود که ایکاش تنهایت نمی گذاشتم و به خانه نمی رفتم ، اما باور کن نمی خواستم آن حس استقلالت را بگیرم و خواسته خودم را بر لذت کودکانه ات غالب کنم !

خلاصه .....

دیشب خانه مامان جون خوابت برد و مهمان ناخوانده شان شدی ولی تا صبح بیست بار بیشتر از خواب پریدم و وقتی جای خالی ات را دیدم با خودم هزاران فکر کردم که نکند الان بیقراری کنی و یا تو هم دلت برای من تنگ شده باشد !

یک شب بی تو بودن را تاب نیاوردم .... نازنینم امروز می فهمم که بودنت یعنی آرامشی ابدی و نفست در خانه مان یعنی تمام زندگی

ستایش قشنگم عاشقانه و مادرانه دوستت دارم

 

| سه شنبه 29 آذر1390 | 2:14 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

سلام


ادامه مطلب
| یکشنبه 20 آذر1390 | 2:10 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

ستایش عزیزم

گاه نمی دانم باید به تو رسم محبت و دوستی را بیاموزم یا نه !

زیرا گویا در این شهر رسم رفاقت و دوستی مرده و عادت بر این است که اگر دنبال دوستی هستی خود باید یک تنه بدوی و چنگ بزنی تا مبادا ریسمان دوستی گسسسته شود و آن وقت است که در انتهای مسیر خود را بازنده می یابی ، حال آنکه راه درست را تو پیموده ای !

اما اندک اند دوستانی که اگر دنبالشان نرفتی و مدتی کم پیدا شدی جویای احوالت شوند و علت نبودنت را بپرسند .... دخترم بد دنیایی است و بد رسمی

نمی دانم باید به تو چه بیاموزم اینکه خوب باشی یا اینکه بی اهمیت باشی

من که همیشه بازنده بودم ... هر چند از درون خوشحالم که هیچ گاه دینی بر گردن کسی ندارم

چقدر دردناک است این حس بازندگی

چقدر پوچ می شوی وقتی می بینی برای کسانی که ساعتها وقت و انرژی صرف کرده ای مهره ای فراموش شده هستی که بودن و نبودنت با هم هیچ فرقی ندارد

دخترم ، تو این نکته را بیاموز : برای کسانی تا ابد باقی بمان که در هنگام سختی و دلتنگی کنارت باشند و برای کسانی رفاقت را تمام کن که لااقل هر از گاهی نامی از تو ببرند ... دوست خوب اندک است و ارزش دوستی بالا اما یادت باشد هر اندکی لایق دوستی نیست

 

| یکشنبه 13 آذر1390 | 8:44 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

چند شب پیش هادی سخت مشغول تماشای اخبار ۸:۳۰ شبکه دو بود که ستایش یهو هوس دیدن سی دی کارتون کرد   ( و از اونجایی که تمامی سی دی ها رو با اینکه هیچ عکسی از اون شخصیت کارتونی روی سی دی نیست و فقط اسم کارتونها رو نوشتیم می شناسه و بلده  خودش به تنهایی دستگاه دی وی دی رو روشن کنه و سی دی مد نظرش رو بذاره ) بدو بدو کنترل رو آورد و تند تند رو به بابایی می گفت کارتون بذار .... هادی هم که محو تماشای اخبار بود گفت باشه یه دقیقه صبر کن الان تموم میشه ولی ستایش ول کن ماجرا نبود و همچنان اصرار میکرد .... بعد که دید نه خیر گویا اصرار اثری نداره کنترل رو انداخت زمین و با یه حالت ناراحت و دلخور بلند گفت : عجبا ...... !!!!!

و سوال اینکه واقعا این لحظه میشه از بوسیدن شدید و خوردن همچین عسلی گذشت ؟!

| شنبه 5 آذر1390 | 10:25 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

ستایش جون مامان دیگه ماشالله واسه خودش خانمی شده و کلی مطلب برای تعریف کردن دارم

اما ....

شعر تاب تاب عباسی رو به سبک خودش می خونه که دل آدم ضعف میره

تاب تاب عباسی

خدا ستایش و نندازی

اگه میخوای بندازی

بغل مامان جون ، بابا جون ، مامان مصوم ، بابا هادی ، دایی مهدی بندازی

جیگرتو برم دختر نازم .... از بس مهربونه دلش نمیاد فقط اسم یکی رو بگه فکر میکنه بقیه ناراحت میشن

عزیزم دوست دارم تا بینهایت

 

 

| شنبه 5 آذر1390 | 10:17 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

روز جمعه بعد از کلی کار خونه و شست و شو ، پخت و پز و غیره بعد از خودن ناهار رفتم تا کمی استراحت کنم ولی ستایش به هیچ وجه حاضر به خوابیدن نبود و محو تماشای برنامه مورد علاقه اش بود من هم که دیگه چشمام از خستگی باز نمیشد جلوی تلویزیون و کنار دخملی خوابم برد ولی تا چشمام گرم میشد فوری بیدارم میکرد و از بس از سر و کولم بالا رفت تا مثلا مانع خوابیدن من بشه ... با غصه از خواب بیدار شدم و با حالتی غمگین گفتم  خدایا ! ... یکی من رو از دست این دخمل نجات بده ! ... ستایش تا دید اوضاع داره ابری میشه ... سریع اومد بغلم و با حالتی بزرگانه و نصیحتی به چشمام دستی کشید و گفت ... دِریه نتُن (گریه نکن) ... دریه نتن ... با این جمله دخملی شیرین زبون ... هم خوابم از سرم پرید و هم لبخندی شیرین روی لبام نشست و بغلش کردم و گفتم فسقلی من تو رو بخورم ... و خلاصه اینجوری بود که خواب نیمروز ما نیمه تمام ماند

دخملی قشنگم دوست دارم

 

| سه شنبه 17 آبان1390 | 2:0 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

 

 

درود بر همگان.

وصیت نامه:

فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام.

همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام. زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم.

حتی در پیروزی های بزرگ خود، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب. در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد.

فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد. از کژی و ناروایی بترسید. اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد. من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود.

به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید. پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم. هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد ... اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم.

پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید. زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد. چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود. از همه پارسیان و هم‌ پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند.

به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.

 

| سه شنبه 17 آبان1390 | 11:8 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

دختر گلم این مطلب رو با رمز برات میذارم وقتی بزرگ شدی بخونی چون خیلی قشنگ و جالب بود حیفم اومد از دستش بدم ....

شادیت همیشه آرزوی ماست

دوستت داریم نازنین


ادامه مطلب
| دوشنبه 2 آبان1390 | 11:30 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

ستایش عزیزم دوست دارم این نکات رو از صمیم قلبم بهت یاد بدم و تو هم از صمیم قلبت انجام بدی

  • جواب سلام را با عليک سلام بده ،
  • جواب تشکر را با تواضع،
  • جواب کينه را با گذشت،
  • جواب بي مهري را با محبت،
  • جواب ترس را با جرأت،
  • جواب دروغ را با راستي،
  • جواب دشمني را با دوستي،
  • جواب زشتي را با زيبايي،
  • جواب توهم را با روشني،
  • جواب خشم را با صبوري،
  • جواب سرد را با گرمي،
  • جواب نامردي را با مردانگي،
  • جواب همدلي را با رازداري،
  • جواب پشتکار را با تشويق،
  • جواب اعتماد را بي ريا،
  • جواب بي تفاوت را با التفات،
  • جواب يکرنگي را با اطمينان،
  • جواب مسئوليت را با وجدان،
  • جواب حسادت را با اغماض،
  • جواب خواهش را بي غرور،
  • جواب دورنگي را با خلوص،
  • جواب بي ادب را با سکوت،
  • جواب نگاه مهربان را با لبخند،
  • جواب لبخند را با خنده،
  • جواب دلمرده را با اميد،
  • جواب منتظر را با نويد،
  • جواب گناه را با بخشش،
  • هيچ وقت هيچ چيز و هيچ کس را بي جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابي بدهي ،يک روزي ، يک جوري ، يک جايي به تو باز مي گردد

دوستت دارم ستاره پر نور زندگی مان

 

| دوشنبه 2 آبان1390 | 11:25 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

توی دنیای پر تکنولوژِی امروز هر کسی لااقل ۴ یا ۵ تا کارت داره ... از عابر کارت های بانکهای مختلف بگیر تا کارت تلفن ، کارت اداره و انواع دیگر کارتها که گاهی خود شخص برای تفکیک آنها از هم باید دقت به خرج دهد .....

دیروز که رفتم خونه مامان دنبال ستایش دیدم کارت عابر بانک بابا که البته سوخته بود و از رده خارج شده دست دخملیه و داره باهاش بازی میکنه ... بابا یه چشمکی بهم زد و رو به ستایش گفت : این چیه دستت بابا جون ؟ ستایش هم یه نگاه زیرکانه ای کرد و گفت کارت بانته (بانکه) ... بابا گفت بانک چی ؟... گفت : صادرات .... من رو می گی از تعجب دهنم باز مونده بود  .... گفتم بابا شما بهش یاد دادی ؟ بابا هم لبخندی زد و گفت نه ، خودش میگفت و من محکم بغلش کردم و خستگی روزانه ام رو با یه بوس آبدار بیرون کردم

نتیجه اخلاقی : امان از این روزگار ، از بس مخارج زندگی زیاد شده بچه های ۲ ساله هم دیگه افتادن توی خط پول و کارت و حساب کتاب

ماشاالله دختر باهوش مامان .... قربون اون همه ذکاوت و هوشت عزیزم دوست دارم  

 

| یکشنبه 24 مهر1390 | 9:59 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

دیشب بعد از خوردن شام و شستن ظرفها کلی با دخملی بازی کردم و دیگه نفسی برام نمونده بود از کار اداره و منزل.

ستایش و بابایی رفتن تو اتاق تا بابا هادی براش قصه بگه و من هم برای دخملی شیر گرم کنم تا بخوره و بخوابه  .... همینجوری که مشغول بودم صدای دخملی رو از تو اتاق شنیدم که بلند من رو صدا میکرد و میگفت : عسلم بیا ، مامان جون بیا ، جیگرم بیااااااااااااااا ، گلم بیا   

با شنیدن صدای زیبا و دلنشینش تمام خستگی روزانه از تنم بیرون رفت و من هم باهاش همنوا شدم  و مست از این همه لطف خدا و از این همه خوشبختی و دوان دوان خودم رو به اتاق رسوندم و بغلش کردم و یه دل سیر ماچش کردم  و دلم میخواست اون لحظه همه بدونن که چقدر خوشبختم

خدایا به خاطر همه چیز ممنونم

 

| یکشنبه 10 مهر1390 | 9:32 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن


خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا


 

| دوشنبه 14 شهریور1390 | 2:5 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

چندی گذشت ,  داغ دلم کهنه تر شده است

بابا بیا که زخم دلم تازه تر شده است

اشکی نمانده گوشه ی چشمم تو را قسم

برگرد پیشمان و بگو قصه سر شده است

پرواز   تو   کمر    مادرم    شکست

دردت به جان من ، همه چی تیره تر شده است

تاج سرم بگو  که  وداع  تو  شایعه  است

آخر  برادرم  ز غمت  پیر تر  شده  است

برگرد  نازنین  به  خدا  در  فراغ  تو

مردن برای دخترکت ساده تر شده است

دلتنگی شبانه و کابوس و اشک و آه

یارب دعای من نکند بی اثر شده است...

| دوشنبه 14 شهریور1390 | 1:58 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

خیلی وقته توی وبلاگ دخترم چیزی ننوشتم معذرت میخوام عزیز مامان کمی این روزها درگیرم ولی دوست دارم به اندازه تمام پاکیها

از پنجشنبه پروژه از پوشک گرفتن ستایش خانم گل به طور جدی شروع شد و ماشالله هزار ماشالله در عرض ۲ روز کاملا یاد گرفته باید کی اعلام آمادگی کنه برای دویدن مامان و ستایش به سمت ***

اولش یه کمی سخت بود ولی خیلی زود ستایش یاد گرفت و به قول خودش ماشالله

بهش قول یه جایزه دادم که از پنجشنبه همش به بابا هادی میگه جایده ... جایده ....هههههههه

این مرحله هم با همکاری بسیار عالی دختری به سلامتی داره خوب پیش میره

چقدر زندگی با بودن تو زیباست عزیز دلم ... تمام خستگیهای عالم با یک بوسه شیرین تو از تنم بیرون میرود و عشقی آتشین در دلم زبانه میکشد که ای خدا به خاطر همه چیز ممنونم ... بسیار ممنونم

 

| شنبه 5 شهریور1390 | 9:29 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

ای کاش امروزمان پر از صلح و آرامش باشد

ای کاش به خدا آنچنان باور داشته باشید که چرایی برای آنچه هستید به میان نیاورید

ای کاش پیامدهای  بیکرانی را که زاییده دعا کردن است را از خاطر نمی بردید

ای کاش از نعماتی که دریافت می دارید استفاده کنید و عشقی که نصیب تان می شود را به دیگران منتقل کنید.

ای کاش گنجایش دانستن این مطلب که فرزند خدا هستید را داشته باشید 

بگذارید این حضور در مغز استخوان تان جاری شود، به روح تان اجازه دهید آواز بخواند، پایکوبی کند ستایش کند و عشق بورزد

واقعاً چه میشد اگر دنیا اینقدر زیبا میشد  

 

 

| سه شنبه 4 مرداد1390 | 12:8 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميكنه

گفت : يه سوال دارم كه خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال ميشم بتونم كمكتون كنم

گفت: دارم ميميرم

گفتم: يعني چي؟

گفت: يعني دارم ميميرم ديگه

گفتم: دكتر ديگه اي، خارج از كشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم كاري نميشه كرد.

گفتم: خدا كريمه، انشالله كه بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه كرد و گفت: يعني اگه من بميرم، خدا كريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم

از خونه بيرون نميومدم، كارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

تا اينكه يه روز به خودم گفتم تا كي منتظر مرگ باشم،

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به كار كردم،

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو كسي نداشت،

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميكرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه كه سر من كلاه گذاشتن، آخه من رفتني ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نيارم من كار ميكردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميكردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس كه ميديدم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميكردم

گدا كه ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينكه حساب كتاب كنم كمك ميكردم

مثل پير مردا برا همه جوونا آرزوي خوشبختي ميكردم

الغرض اينكه اين ماجرا منو آدم خوبي كرد و ناز و خوردني شدم

حالا سوالم اينه كه من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و قبول ميكنه؟

گفتم: بله، اونجور كه يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي كرد و تشكر

داشت ميرفت

گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يك روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتكه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

 هم كفرم داشت در ميومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار ميشدم گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم،

رفتم دكتر گفتم: ميتونيد كاري كنيد كه نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتني هستيم كي ش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
| سه شنبه 14 تیر1390 | 10:11 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

چقدر سادگی و پاکی کودکانه ات را دوست دارم و چقدر چشمان بی آلایش و نجیبت را

ای کاش ما بزرگترها نیز کمی به یاد کودکی هایمان می افتادیم و لذت سادگی را دوباره تجربه می کردیم.

چقدر ساده از کنار سادگی ها می گذریم و حتی دلمان هم نمی لرزد .

دلم برای کودکی تنگ شده

ستایش عزیزم ؛ حالا که کودک هستی لذت ببر و وقتی بزرگ شدی یادت باشد که کودکی دنیای دیگری است

 

| یکشنبه 5 تیر1390 | 3:6 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

به قول "هلوسیوس" « کودکان ، نادان به دنیا می آیند نه ابله ، اما آنان به واسطه ی تربیت ما بزرگسالان به بلاهت کشانده می شوند»؛ و با بصیرتی زیبا و تکان دهنده در حدیثی می خوانیم که : کسی که بدون بصیرت ، اقدام به عملی نماید ، مانند پوینده ای است که هرقدر سریعتر حرکت می کند از هدف دورتر می شود .

با این مقدمه به سراغ نکاتی می رویم که دانستنش بی فایده نیست .

- نام و نام خانوادگی مناسب و با معنی در تمام مراحل زندگی ، ذره ذره سبب سربلندی و افتخار می گردد و در مقابل ، نام بی مسمی و قدیمی ، ذره ذره اعتماد به نفس را کاهش می دهد و مثل یه لکه ی ننگ ، همیشه همراه آدم است .نام نیکو اولین قدم در راه اعطای عزت نفس به فرزندان است . همان طور که در احادیث اسلامی ذکر شده ، نام نیکو اولین حقی است که والدین نسبت به فرزندان خود باید انجام دهند .

- آغوش گرم و صمیمی ، معجزه می کند . سعی کنید هر روز فرزندتان را چند دقیقه در آغوش نگه دارید و آرام آرام تکان دهید . این کار به هردوی شما آرامش و نیرو می بخشد .

- در کنار محبت بی دریغ و همه جانبه ، مدیریت احساسات را هرگز فراموش نکنید . مثلا اگر فرزندتان آنقدر مشغول بازی است که حوصله ی آغوش گرم شما را ندارد ، با زور و اجبار او را به طرف خود نکشید و محکم نبوسید .محبت زورکی نتیجه ی عکس دارد . آغوش خود را باز کنید تا او به سمت شما بیاید . زیاده روی در ابراز احساسات ، همان ضربه ای را به کودک می زند که ابراز نکردن محبت و دوری جستن می زند.اغلب آدم هایی که در بزرگسالی به دنبال عشق های یکطرفه می روند و عاشق فردی می شوند که محبتی به او ندارد ، همان هایی هستند که در خردسالی به جای بوسه ی گرم و نرم و صمیمی ، او را محکم و همراه با درد و تنش بوسیده اند .

- هرگاه بین کار و خانواده تضادی پیش آمد ، خانواده را بر کار مقدم دارید.

- انتظار متانت ، منطقی بودن ، از خود گذشتگی و سایر معجزه ها را از فرزند کوچک خود نداشته باشید .

- هیچ گاه وسط صحبت فرزندتان نپرید و هیچگاه جمله هایش را کامل نکنید .

- هر سال ، بدون استثناء ، برای فرزندتان جشن تولد بگیرید هرچند بسیار مختصر ، تنها با یک کیک کوچک خانگی در کنار اعضای خانواده . اگر هم می خواهید برایش جشن تولد بگیرید ، مهمانی بزرگ تر ها و دوره های فامیلی را با یک جشن تولد کودکانه با حضور همسن و سالهایش قاطی نکنید .

- انتظار نداشته باشید که هر درس و هشدار تربیتی شما را نخستین بار بیاموزد و آویزه ی گوش نماید.

- اگر می خواهید رشته ی مهر و محبت بین شما و فرزندتان محکم تر شود ، به جای آنکه تمام روز را در خانه بمانید ، گاهی همراه با هم به بیرون از منزل روید : پارک کوچک کنار خانه ، خرید مایحتاج خانه ، دیدار از کتاب فروشی و کیوسک روزنامه فروشی ، دیدن مغازه های فروش پرندگان خانگی، تماشای فواره ی بزرگ وسط میدان از نزدیک ، ...

- برای اسباب بازی های مورد علاقه ی فرزندتان ارزش قائل شوید ، هرچند شکسته و به نظر شما بی اهمیت و بی کاربرد باشد .

- بپذیرید که مادر یا پدر کامل نبودن ایرادی ندارد ، این امر از فشار بر شما و فرزندتان می کاهد .

- همیشه گریه ی فرزندتان علت خاصی ندارد گاهی فقط و فقط برای جلب توجه شماست .

- درک کنید که ممکن است حتی افراد خردسال ، هر از گاهی دل شکسته شوند .

- هر شب فرزندتان را تا محل خوابش مشایعت کنید ، دست در دست هم برایش لالائی و قصه بگوئید ، صورتش را ببوسید ، تا آرام و راحت به خواب رود . این خواب آرام ، یکی از نیرومند ترین عوامل رشد جسمی و ذهنی اوست .

- به نوع بازی و حرف های تنهایی اش دقت کنید . به نقاشی ها و رنگ هایی که استفاده می کند دقت کنید . مطمئن باشید به عنوان یک مادر یا پدر بدون نیاز به یک روان شناس ، از روحیات و نیاز های فرزندتان آگاه می گردید .

- تمام رهنمودهای تربیتی و روان شناسی که در نشریات عامه پسند و مجلات زرد می خوانید را بی چون و چرا قبول نکنید .

- هروقت یک مورچه را دیدید که خرده نانی بسیار بزرگتر از خود را حمل می کند و بارها به زمین می افتد و دوباره برای بردنش تلاش می کند ، حتما به فرزند خود نشان دهید و اینگونه تلاش بی وقفه و ناامید نشدن در زندگی را به او بیاموزید .

- وقتی با او بازی می کنید ، بالاتر از او قرار نگیرید ، حتما بنشینید تا هم سطح او شوید . "تماس چشمی " با او را هیچگاه فراموش نکنید .

- در مقام پدر یا مادر ، خودتان را زیاد جدی نگیرید . او را مجبور به احترام نکنید . در همه جای دنیا و در تمام شرایط ، احترام ، متقابل است . به او احترام بگذارید و به جای "تو" ، به او "شما" بگوئید ، تا او نیز شما را "شما" خطاب کند .

- اجازه دهید گاهی فرزندتان با ظرف های آشپزخانه و وسایل درون کابینت بازی کند .

- ادب و انضباط را با قاطعیت اعمال کنید نه با خشونت .

- اگر آنقدر خوش اقبال بودید که فرزندتان یک دسته گل خودرو برایتان آورد ، در مقابلش بنشینید و از او تشکر کنید.

- فرزندتان را وادار به انجام دادن کارهایی نکنید که از آنها هراس دارد . با ترس های او مبارزه نکنید تا از سرش بیفتد. مثلا اگر فرزندتان از تاریکی می ترسد ، همیشه چراغی را در خانه روشن نگه دارید . اگر از یک عروسک ژله ای لزج بدش می آید ، اصرار نکنید که حتما آن را در دست بگیرد . عدم اصرار شما ، ترس و هراس او را از بین خواهد برد .

اگر پسر کوچکتان عروسک بازی را دوست دارد، یا دخترتان مدام با توپ بازی می کند یا شمشیربازی را دوست دارد ، خیلی نگران رفتار آنان نباشید . گاهی رفتارشان تقلیدی و زودگذر است . در ضمن فرزندان کوچک شما مجبور نیستند طبق افکار و پیش پنداشته های بزرگسالان رفتار کنند .

- هیچ گاه به پسرتان نگوئید :" گریه نکن! گریه مال دخترهاست "

- اگر دختر کوچکتان از موی بلند خوشش نمی آید او را مجبور به این کار نکنید .

- اگر فرزندتان مایل بود ، گاهی به او اجازه دهید کفش پاشنه بلند یا روسری و چادر شما را بپوشد و ادای شما را درآورد .

- به رغم هشدارهای دندانپزشکان و متخصصان تغذیه ، به خاطر داشته باشید که گهگاه هرکودکی نیاز به آب نبات و شیرینی دارد .

- هرگز نگوئید : "هرگز" . شاید روزی خودتان مجبور به شکستن قواعد شوید . آنگاه دیگر حرفتان خریداری ندارد .همیشه با انعطاف و در نظر گرفتن احتمالات صحبت کنید تا اینگونه کم کم فرزندتان ، مفهوم نسبی بودن امور را درک کند .

- هر چند وقت یکبار همراه با فرزندتان کیک درست کنید و او را در جریان کار از ابتدای درست کردن مایع تا پختن در فر قرار دهید .

 

 

 

| چهارشنبه 1 تیر1390 | 2:50 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

چند روزی است از رفتن مامان و بابای عزیزم به سفر مکه میگذره ...

ستایش هم قرار شده پیش عمه جون من بمونه و کلی خوش بگذرونه

دیروز اولین روزی بود که ستایش رو جایی غیر از خونه مامان میذاشتم . راستش رو بخواهید کمی دلشوره داشتم ولی از اونجایی که روحیات دختری بسی اجتماعی و زودجوش است ته قلبم مطمئن بود که همه چیز خوب پیش خواهد رفت که دقیقا هم همینطور شد

برای مامان و بابا جونم خیلی خوشحالم. همیشه آرزو داشتم که سفر حج قسمتشون بشه و خدا این بار هم مثل همیشه آرزویم را برآورده کرد

خدایا دوست دارم .... به قول ستایش عاشقتم

 

| یکشنبه 29 خرداد1390 | 8:38 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

پدر جان

نگاه مهربان و صدای دلنشینت همیشه مرحم دل من است ، بدان که برای من بهترینی . روزت مبارک

 

| چهارشنبه 25 خرداد1390 | 8:49 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

مادر عزیزتر از جانم

طلایی ترین روزها ارزانی نگاه مهربانت و بغل بغل گل مریم پیشکش قلب پاکت ای فرشته مهربانی

باید از عشق بسازم غزلی قابل تو

غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو

دلی از جنس بهار است که تقدیم تو باد

سبز باشی و دلت خانه پاییز مباد

روزت مبارک مهربانم

 

| سه شنبه 3 خرداد1390 | 3:14 بعد از ظهر | مامان معصومه| |

 

این روزها حالم چندان مساعد نیست ...

غمها گاهی شاید مربوط به تو و زندگی تو نباشد ولی دلیل بر این نیست که نباید غمگین شد و نگران

چند روزی است که از فکر دوست عزیزی که برایم حکم خواهر را دارد بیرون نمی روم و دست و دلم بدجوری میلرزد

روزگار غریبی است و دنیای عجیبی

از دیروز فقط ذکرم دعا شده و قلبم مالامال از عطر ضامن آهو

یا امام غریبان و یا ضامن آهو

در دنیای پر رنگ و ریای ما شاید دیگر شکارچیان با تیر و کمان به شکار نروند ولی هنوز آهوان زیبا و معصوم فراوانند و چشمان منتظر ضمانت زیاد

تو را به حق قلب رئوف و مهربانت ، تو را به حق جوادت ، و تو را به حق غریبی ات نظری به زندگی خواهرم بیانداز و بار دیگر ضامن آهویی چشم انتظار شو ، آهویی که قلبش از تکاپوی زمان به تندی میزند و چشم به در دوخته تا شاید معجزه ای رخ دهد

دلم بدجور گرفته و این چند روز قلبم بد به درد آمده .... چه زمانه بی رحمی است و چه بد تا میکند با مهربانان !

ولی امیدوارم به کرم بزرگواری که هیچ کس را از درگاهش ناامید باز نمیگرداند ...

دیشب در دلم دعایی کردم و بعد رو به ستایش گفتم : دخترم دستانت را بالا بگیر و بگو الهی آمین

دستان کوچک و فرشته گونه اش را به بلندای آسمان بالا برد و سرش را رو به پهنه سما کرد و چنان آمینی گفت که قلبم از جا کنده شد ... می دانم که این دستان پاک که به نشانه خلوص بالا رفته ناامید برنمیگردد ...

خواهر خوبم

دخترک کوچک من دیشب آمینی گفت از سر پاکی ، برای حل مشکل دخترک کوچک تو

به خدا توکل کن و به حقانیت او بیش از پیش امید داشته باش و مطمئن باش خدا با صابران است

می دانم دلت به درد آمده و روزگار در حقت جفا کرده ... ولی فرشته ای را در آغوشت داری که معنای واقعی پاکی و معصومیت است ... دستان کوچکش را بالا ببر و خدا را به پاکی وجودش قسم بده تا هر جور که صلاح می داند مشکلت حل شود و لبخندی عمیق بر پهنای گونه هایت بنشیند

باور کن هر لحظه به یادت هستم و برایت دعاگویم  

 

| سه شنبه 27 اردیبهشت1390 | 10:11 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

 

روز جمعه ستایش بعد از کلی بازی و دوندگی بالاخره ساعت ۶ عصر خوابید و من هم با خیال راحت مشغول کارهای خونه شدم ... خوابیدن همان و تا صبح بیدار نشدن همان  

نمی دونم از خستگی زیاد بود ، یا از هوای لطیف بهار ، یا چسبیدن خواب نیمروزی در حد اعلی ... خلاصه هر چی که بود اولش کلی نگرانم کرد ولی بعدش وقتی به صورت معصومش نگاه کردم که چجوری غرق در رویاهای کودکانه و شیرین بود دلم لرزید

 

| سه شنبه 27 اردیبهشت1390 | 9:55 قبل از ظهر | مامان معصومه| |

Design By : shotSkin.com